رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
   
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه نهم شهریور ۱۳۹۴

زیباترین دریا را

هنوز نپیموده اند

زیباترین کودک

هنوز بزرگ نشده

زیباترین روزهایمان را

هنوز ندیده ایم

و زیباترین واژه ها را

هنوز برایت نگفته ام.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴

خشمم که فرو می نشیند

ستاره های بهاری

دوباره درخشان می شوند

و باد باز می گردد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴

حیرتم را بیشتر کن تا بپرسم کیستم

آنکه در آیینه می بیند مرا من نیستم

 

سایه ای رقصنده بر دیوار پشت آتشم

جز گمانِ هست، چیزی نیست هست و نیستم

 

خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی

کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم

 

در مقامات تحیّر جای استدلال نیست

عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم

 

آسیابی در مسیر رود عمرم، صبر کن

روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴

در خانۀ خود نشسته بودم دل ریش

وز بار گنه فکنده بودم سر پیش

بانگی آمد که غم مخور ای درویش

تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴

گام بر می دارم در برهوت

بی خویشتن و تهی

که روحی سرکش و بیقرار را

همان که تمامی دارایی ام بود

کنار زلال جویباری

در کوچه باغ های قدیمی دیارم

بر جا گذاشته ام.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴

می خواهم

گوش باد را بگیرم

که این همه دور موهایت نپیچد

و با زندگی ام بازی نکند

تو هم کاری بکن

مثلاً دکمۀ پیراهنت را ببند

مثلا دامنت را جمع کن

و فکر کن

پیاده رو خیس است.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴

لباس تازه ات را این درخت کهنه بر تن کرد

جوان شد بار دیگر قصد از نو میوه دادن کرد

 

من از نسل کویرم تشنه بودم سال ها بی آب

ببین جریانت ای بانوی کوهستان چه با من کرد

 

تو پاییز آمدی اینجا زمستان بود گل دادی

بهار اما تو را آمادۀ از شاخه چیدن کرد

 

برایت حرف دارم پس برایم حرف خواهی داشت

شب شعر دل انگیزی ست باید شمع روشن کرد

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴

کنار آتش

گوش سپردن به سکوتِ

چیزهایی که ما را توان دیدنشان نیست.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴

عاقبت همۀ ما

زیر این خاک

آرام خواهیم گرفت

ما که روی آن

دمی به همدیگر

مجال آرامش ندادیم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴

دل می شود از تو قرص با یک بوسه

احوال مرا بپرس با یک بوسه

لب های تو نسخۀ مرا پیچیدند

صبح و شب و ظهر، قرص، با یک بوسه

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴

صدای گنجشکان

از روی برگ

می چکد

چکه

چکه

در برکۀ هوای بامدادی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴

مرا

به چشن تولد

فرا خوانده بودند

چرا

سر از مجلس ختم

در آورده ام؟!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴

محتاجم ...

محتاج یک فنجان چای

که پهلویش تو باشی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴

در توبه مرا گفت که برگیر شرابی

ساقی تو که خود بیشتر از خلق خرابی!

 

این ماهی دلمرده در این برکۀ دلگیر

جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی

 

من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟

هر روز نقابی زده ام روی نقابی

 

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند

در نامۀ اعمال من مست ثوابی

 

ساقی! همه بخشودۀ یک گوشۀ چشمیم

آنجا که تو باشی چه حسابی؟ چه کتابی؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴

شب هنگام

آب های نقره ای اقیانوس

درخشان و شگرف

مهتاب ...

آرامگاه هزاران دریانورد عاشق را

چراغان کرده است

و پریان دریایی

در رقصی منظم و دلربا

اندام سفید و کشیدۀ خود را

در خاطره های نافرجام مردان دریا

در می آمیزند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴

بقیه را

می گویم شما

تو

یکی هستی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴

عشق رخ یار بر من زار مگیر

بر خسته دلان رند خمار مگیر

صوفی چو تو رسم رهروان می دانی

بر مردم رند نکته بسیار مگیر

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم

 

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

 

بعد از چقدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

 

یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

 

حالا خیالم از تو که راحت شود، عزیز!

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم

آن هم به دو چیز کم بها خواسته ایم

 گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴

آنقدر حظ می کنم «بانو» صدایم می کنی

یا که خاتون تمام قصه هایم می کنی

 

دست در گیسوی من با شیطنت های لبت

قند را، هم صحبتِ فنجان چایم می کنی

 

هر زمستان وقتی از سرما تنم یخ می زند

با تن مردانۀ خود آشنایم می کنی

 

تو همان غارتگر معروف آتش پاره ای

بر دلم آتش زدی، حالا رهایم می کنی؟

 

من دلم طاقت ندارد، قصه را پایان بده

بی وفا! امشب چه با این بوسه هایم می کنی؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴

من با تو صدای عصمت هابیلم

دور از حسد و شقاوت قابیلم

 پیغمبر سر نهاده بر شانۀ وحی

خنجر بکشی هزار اسماعیلم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴

می گذرد ...

مانند چوبۀ تیر جنگاوری کارآزموده

از تمامی زره های سخت بی تفاوتی

نگاهی از سر محبت.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴

ای شکوه بی کران اندوه من!

آسماندریای جنگلکوه من!

گم شدی ای نیمۀ سیب دلم

ای منِ من! ای تمامِ روح من!

ای تو لنگرگاه تسکینِ دلم

ساحل من، کشتی من! نوح من!

قدر اندوه دل ما را بدان

قدر روح خسته و مجروح من

هر چه شد انبوه تر گیسوی تو

می شود اندوه تر اندوه من!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴

چشم های بسته، بازترند

و پلک، پرده ای ست

که منظره را عمیق تر می کند

بگذار رودخانه از تو بگذرد

و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند

بگذار بخشی زنده از مرگ باشی

و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،

تنها یک درخت است

که در هزاران شکل

از خاک گریخته است.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴

مرا ببوس!

بگذار جهان

شعر تازه ای بخواند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴

جز تشنگی تو هوسم می نکند

می میرم و سیراب کسم می نکند

چه حیله کنم که هر نفس صد دریا

می نوشم و می خورم بسم می نکند

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴

به ایوان پر از مهتابت آمدم

به خوابت آمدم

در باغ های خوابت

حوضی بلور دیدم

فواره ای در آن آواز می خواند

یک خوشه نور چیدم

کنار آن حوض آواز

مردی دیدم که چهره اش روشن بود

مردی که در شیدایی

خیلی شبیه من بود.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴

آن کس که تو را تاج جهانبانی داد

ما را همه اسباب پریشانی داد

پوشاند لباس، هر که را عیبی دید

بی عیبان را لباس عریانی داد

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴

دنیا ...

جای خوبی برای شاعر شدن نیست

این بار که برگردم

درخت می شوم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴

مشکل اصلی من

با نقد و نقادی این است:

هر گاه شعری را با رنگ سیاه نوشته ام

گفته اند:

اقتباسی ست از چشم های تو!

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلا شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو و طرح، راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.