رباعی، دوبیتی، قطعه، غزل، هایکو، طرح
   
 
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۴

عشق ...

راهیست برای بازگشت به خانه

بعد از کار

بعد از جنگ

بعد از زندان

بعد از سفر

بعد از …

 
من فکر می‌کنم

فقط عشق می‌تواند

پایان رنج‌ها باشد

به همین خاطر

همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم
 
که در وسط میدان جنگ

محبوبش را فراموش نکرده است.
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴

پلنگ سنگی دروازه های بستۀ شهرم

مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 

مرا ای ماهی عاشق رها کن، فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای، من تلخی زهرم

 

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه های بستۀ شهرم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴

قصه های بلند

پُرند از لحظه های پوچ

تو قصۀ کوتاهی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴

چه غم انگیز است

خفتن با چشم های باز

و پایان اندیشه ها را نگریستن

چه غم انگیز است خفتن

آنگاه که شب رفته است

و از روز خبری نیست.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴

اول دریا آرام بود

و شب ها راه نمی رفت

تا تو هوای شهر به سرت زد

حالا هزار سال است

دریا گیج

هی می رود

هی بر می گردد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴

انگار

تا قاب نشوی

به من لبخند نمی زنی!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴

در خیالات بکر هر مردی

می خرامد زنی

به شیرینی تمام کندوهای جهان

با قدم هایی از جنس بارش بهاران

زنی که شبیه کسی نیست

آرزویی محو و رویایی

که تمامی مردان گذشته و اکنون و آینده

آن را با خود

به گور برده و خواهند برد.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴

آن نیست که نام هر که سرور باشد

در فضل و هنر بر همگان سر باشد

دنیا به ترازوی شباهت دارد

بالا برود هر که سبک تر باشد

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴

آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشم

باربردار ار ز دوشی نیستم باری نباشم

 

گر نگشتم دوست با صاحبدلی دشمن نگردم

بوستان بهر خلیل ار نیستم ناری نباشم

 

نیست گر در آستینم دست بهر دستگیری

باری اندر آستین این و آن ماری نباشم

 

گر نباشم رحمتی بر خلق، زحمت هم نگردم

ابر آسا ظلمت افزای شب تاری نباشم

 

نیست باکی گر نباشم رونق بازار دانش

لیک بازار سفاهت را خریداری نباشم

 

همچو خواب آلودگان، مستانه گر ره می سپارم

ناسپاس از رهنمایی های هشیاری نباشم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴

من شعر از اندوه ازل می خوانم

اسرار مگوی لحظه را می دانم

پی بردم از آغاز به تنهایی خویش

آن قصۀ نانوشته را می مانم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴

ما دو پیرهن بودیم

بر یک بند

یکی را باد برد

دیگری را باران

هر روز

خیس می کند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴

من

دلم شکست

تو

خرابه نشین شدی!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴
کجای هستی ام ایستاده ای

که قامتت

در همۀ لحظه هایم پیداست؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴

نه در خیال خزانم

نه در هوای بهار 

کنار این آتش

نشسته ام که شبی را به روز آرم و بس

چنان که کندۀ مرده

چنان که هیزم محض.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴

دلم مثل ساختمان نیمه کارۀ میدان انقلاب

در سرمای بهمن پنجاه و هفت

از آدم ها

پر است.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴

جای پنجره

عکس تو را می آویزم

گل و پروانه و باغ با هم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴

امان از شب هایی که

سخت می گذرند

من که نمی گذرم

از این شب ها!

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴

در زمستانی که هنوز

بوی پونه ها نرسیده

شعرها باید گرممان کنند.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴

من ، تو

مقصر این جدایی

ویرگول بود ...

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴
اما چرا

آهنگ شعرهایت تیره

و رنگشان تلخ است؟

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴

جمعی به بدرقه ام

تو به استقبالم

من آرامم.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

«بال» وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئلۀ دوری و عشق

و سکوت تو جواب همۀ مسئله هاست

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴

یا رب به نظام آفرینش

یا رب به نگاه اهل بینش

 

یا رب به زمین و آسمان ها

یا رب به کرات و کهکشان ها

 

یا رب به حقیقت شب و روز

یا رب به بهار و صبح نوروز

 

یا رب به شکوه شاخساران

یا رب به سپاه باد و باران

 

یا رب به شکوفه و جوانه

یا رب به تماس آب و دانه

 

ما را به محبت آشنا کن

در وادی معرفت فنا کن

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴

چشم هایت دو راه بی پایان

لب تو چشمۀ حلاوت جان

تو بخندی شکسته خواهد شد

قیمت پسته های رفسنجان

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴

به پشت که نگریستم

دشنه ای بود و ...

لبخندی.

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴

انگار مدتی است مسافر ندیده اید

بر سنگفرش حادثه عابر ندیده اید

 

این گونه چشم خیره به سویم نشسته اید

مردم! مگر قیافۀ شاعر ندیده اید؟

 

یک بار هم به فکر پریدن نبوده اید

در طول عمر، مرغ مهاجر ندیده اید؟

 

ما را به کوچ، مسخره و پوچ خوانده اید

ای شهرتان خراب! عشایر ندیده اید

 

تنها اسیر خانۀ سیمانی خودید

ای ساکنان درد! مسافر ندیده اید

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴

بهار گمشده در صفحه های تقویمم

و جای خالی تو ابتدای تقویمم

 

و قارقار کلاغی که خانه گم کرده

شنیده می شود از لا به لای تقویمم

 

و روز پنجم هر هفته حس مرموزی

عبور می کند از کوچه های تقویمم

 

و انتظار غریبی غروب هر جمعه

دویده در پی او پا به پای تقویمم

 

رسیده است به پایان به یک شروع جدید

دوباره یخ زده ام انتهای تقویمم

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴

تو که نوشم نیی نیشم چرایی؟

تو که یارم نیی پیشم چرایی؟

تو که مرهم نیی ریش دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی؟

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو شکستگی، دلتنگی ست

ای دل قدم محال بر می داری

برگرد که خانۀ خدا هم سنگی ست

نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴

مجسمه های میدانگاه

دستان برافراشتۀ قهرمان جنگ

پر از برف.

 
 
این وبلاگ به منظور ارائه رباعیات، قطعه ها، غزلهای کوتاه، دوبیتی های زیبا و ناب ادب پارسی و کلا شعر در انواع قالبهای کوتاه نظیر هایکو و طرح، راه اندازی شده است. از دوستان و بازدیدکنندگان محترم دعوت می گردد اگر نمونه های خوبی را در قالبهای شعری کوتاه می شناسند به منظور ثبت در وبلاگ برای نویسنده ارسال دارند.